![]() |
![]() |
|
| تنهایی شیطونک |
|
داشتی می رفتی..
شب بود.. اشکهایم قندیل بسته بود... لبهایم یخ زده بودند... صدایم انگاربه خوابی عمیق فرورفته بود...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 2:11 توسط شیطونک |
|
|
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم زمن بریدی وبا هیچکس نپیوستم کجا روم که بمیرم بر آستان امید ؟ اگر به دامن وصلت نمی رسد دستم شگفت مانده ام از بامداد روز وداع که بر نخاست قیامت چو بی تو نشستم بلای عشق تو نگذاشت پارسا درپارس یکی منم که ندانم نماز چون بستم نماز کردم واز بی خودی ندانستم که در خیال تو عقد نماز چون بستم نماز مست شریعت روا نمی دارد نماز من که پذیرد که شب وروز مستم ؟ چنین که دست خیالت گرفت دامن من چه بودی ار برسید ی به دامنت دستم من از کجاوتمنای وصل تو زکجا اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 2:3 توسط شیطونک |
|
|
به كسي كه دوستش داري بگو كه چقدر بهش علاقه داري
و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي چون زماني كه از دستش بدي، مهم نيست كه چقدر بلند فرياد بزني اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 2:0 توسط شیطونک |
|
|
چه خوب خواندم که میگفت . . . برای بعضـــی دردها نه میتوان گریــــــه کَــرد ... نه میتوان فریــــــآد زد!! برای بعضـــی دردها فقـــط میتوان نگــــاه کَرد و بی صـــــدا شکست ... "سکوت" را خوب یاد گرفته ام از گذشته ها " سکوت " یعنی یک دنیا حرف برای نگفتن! سکوت یعنی مهر خاموشی به لب هایی که سکوت داغشان کرده . . . سکوت یعنی دانستن حقیقت هایی که هیچ گاه شهامت شهادت غیرشان را نداری و سکوت را یاد گرفتم مردانگی معنا کنم!! اما سکوت را پوچی و پشیمانی دیدم! دیدم که میگفت
برای زندگی کردن بهانهای نمیخواهم برای نفس کشیدن تقلایی نمیکنم و برای گفتن نگفتنیهایم هم چارهای نمیجویم سکوت . . . و تنها سکوت! و دیواری از نشدن و نرسیدن و باز هم سکوت و قلبی تنها با احساسی عجیب و نگاهی عمیق با حسرتی همیشگی و آهی تمام نشدنی برای تمام طول زندگی دنیای عجیبی است؛ بودن به شرط نگفتن!! سکوت باید کرد گاهی سکوت ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 1:54 توسط شیطونک |
|
|
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 1:50 توسط شیطونک |
|
|
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 1:49 توسط شیطونک |
|
|
همه میترسن از روزی که لبام تلخیِ سیگـــــــــــآر رو مزه کنن . . . همه میترسن از روزی که نفسام سرد بشن . . . میترسن از روزی که نباشم . . . اما ... نمیدونن که من لبام خیلی وقته شوری اشکامو مزه میکنن . . . خیلی وقته که نفسام یخ زدن . . . خیلی وقته تبدیل شدم به یه مرده متحرک . . .
سایه ی محو غمناکی باقی مونده . . . که هر شب خاطراتشو بغل میگیره و تا سپیده دم اشکاش نوازش گر روح زخم خوردهَ شَن . . . و هر شب تو سرزمین خاطره هاش . . . نقش اسمون پاییزی رو اجرا میکنه و ساعت ها رو سر خاطره هاش زار میزنه . . . همه میترسن از روزی که حصار تنهایی پسرک اون قد بلند شه ک دیگه نگاه گذرای هیچ عابری نتونه اونو از خاطراتش بیرون بکشه ... اما بیخبرن از حصار آهنی دِلش. . . بی خبرن از اشکای شبونه اش . . . بی خبرن . . . از ته سیگـــــــــار های شبونه ای که تو خیال تا صبح همراهیش میکنن...میسوزن و ... سیگــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــآری دیگر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 11:50 توسط شیطونک |
|
|
من با این باوریقین دارم که عشق یک گیاه هرزه بی ریشه است قصه دلدادگی این روزها قصه باغ وجفای تیشه است من یقین دارم که پشت هرسلام یک جهان مکر وتظاهر خفته است هر که دم از اشنایی میزند بی گمان خواب است هذیان گفته است عصرما، عصر دروغ است و ریا واژه عشق و محبت زنده نیست مهر باطل خورده بر دیوان عشق هیچکس بر درگه دل بنده نیست....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 11:48 توسط شیطونک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 0:10 توسط شیطونک |
|
|
وقتی نمیدونی تو دلت چی میگذره ! وقتی نمیدونی از این دنیای لعنتی چی میخوای! وقتی قبل از اینکه چیزی رو بخوای اون چیز نابود میشه ! وقتی همهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باهات قهرند! وقتی نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین شده ای ! چه دلیلی داره که ارزوییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داشته باشی؟ چه دلیلی داره چیزی رو دوستـــــــــــــــــــ داشته باشی ؟ چه دلیلی داره به زندگیــــــــــــــــــــــ ادامه بدی؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 0:10 توسط شیطونک |
|
|
دلم گرفته... دلم از این روزهای تکراری گرفته از آسمان که نمی بارد از تو که نمی آیی از خودم که باور ندارم رفته ای به اندازه ی تمام روزهای با تو بودن دلتنگم این روزها لذت های زندگیم شده تماشای اسمت ورق زدن خاطراتت باور کن سخت دلتنگم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 0:8 توسط شیطونک |
|
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم پیر مرد عاشق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 23:58 توسط شیطونک |
|
|
تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف …
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 23:46 توسط شیطونک |
|
|
پیش از این شانه ی سر سبز تو مغرور نبود طرز برخورد تو با عشق من اینجور نبود... مثل مهتاب به من خیره نشو از پس ابر!! رسم ما زل زدن از فاصله ی دور نبود!!! راه ما این همه خاک و خارو خاشاک نداشت... فاصله تا لب چشمه که چنین دور نبود... گفتم از نو به همان خاطره بر می گردم!! بیش از اندازه مزاحم شده ام می بخشی؟؟ شاید این ماهی قرمز حق این تور نبود!! تازه گر ها غمم اندازه ی عالم شده است.. روزهایم همه از جنس محرم شده است... واژه واژه غزلم در پی یک سایه ی فرد.. آیه آیه دل من سوره ماتم شده است.. سیب سرخی از من آزرده شد کز پی او.. غربتم شهره ی آفاق دو عالم شده است... راه حلی که به دستم نرسید از نگاهش... مثل فردای خودم مسئله مبهم شده است... از همین دلهره ی روی لبم فهمیدم...نقشه ی قتل گل خنده فراهم شده است... بهتر آن است که بی پرده بگویم... مردم!!!! لطف چشمان کسی در حق من کم شده است..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 0:53 توسط شیطونک |
|
|
بچه ها ۱ سوال؟
دونفر از لبه پرتگاه دارن می افتن پایین ۱ از اونها کسی هست که شما رو دوست داره و نفر دوم کسی هست که شما اونو دوست دارین و شما فقط به فقط قادر به نجات یکی از اونها هستین به نظرتون کدومو نجات میدین؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 0:49 توسط شیطونک |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 0:26 توسط شیطونک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 0:25 توسط شیطونک |
|
|
عزیزم میدونی وقتی خدا داشت منو از بهشت به سوی زمین بدرقم میکرد چی گفت؟ گفت : جایی که میری مردمی داره که میشکننت ، نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی و من همیشه و در همه حال همراهتم و برای اینکه منو با خودت حس کنی ، تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری ، قلب میذارم که جا بدی ، اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمیگردی دوباره پیش خودم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 0:14 توسط شیطونک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تقدیم به ساکنان شهر قلبم که هر دم و بازدمم به عشق انهاست!
|
| پیوندها |
|
غریبه آشنا نازنین روح الله غزل شادی تمام حرف ما که نقطه چین است یه عاشق تنها تنها در کوی عشق فریاد بی صدا(علی) موفقیت در بازرگانی وکارآفرینی |
|
RSS
|